۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

ما ایرانی های شخصیت (؟؟؟) پرست




چهار سال پیش وقتی نخست وزیر اعدام های سال 67 برای به دست گرفتن امور نامزد شد و از ملت بلی گرفت و از حکومت نه و به خیابان دعوتمان کرد و حصر خانگی شد و هزار و یک اتفاق دیگر، به خوبی آشکار شد که ما ایرانی ها چه شخصیت های شخصیت پرستی داریم: نخست وزیرِ امام شد ارزوی ازادی خواهان ایران؛ و این تناقض آشکار نشان از شخصیت پیچیده، فریب خورده و ساده ملتی دارد که سال ها زیر سایه استبداد زیسته و انگار به این سایه نشینی عادت کرده و بدتر از آن، این گرفتاری را دوست دارد، و بدتر اینکه آن را آرزوی خود کرده و از آن باز هم بدتر اینکه برای این ارزو می خواهد بجنگد. مثل اسیری که به جای آزادی، برای به دست اوردن قفس های بهتر می جنگد. او انگار دربند بودن را بخشی از سرنوشت تاریخی خود می داند.

وقتی از جمهوری اسلامی رنجور می شویم، یاد حکومت شاهنشاهی می کنیم و با رنجی دردل می گوییم «خوش اون روزا» و بعد بزرگترهایمان یاد رضاشاه می کنند و می گویند بیشترین خدمت را او به این مملکت کرد و فاتحه ای هم نثار روحش می کنند


بی تردید هر کس سرنوشت ملتی را در دست داشته باشد خدماتی را به آنها کرده است؛ از شاهان پیشین بگیریم تا شبه شاه های پسین. اما اینکه جنایات هر کدامشان را به نفع خدماتشان نادیده بگیریم یعنی نابالغیم، کودکیم و هر چند گناه داریم اما محکومیم بر سرنوشت محتوم زندگی در زندان.
نگاهی به وقایع اخیر ایران نشان می دهد که چطور شخصیتی به نام محمود احمدی نژاد که هر ایرانی حداقل دو دلیل قانع کننده در ذهن خود برای الودگی او به فساد و خودرایی و بی تدبیری دارد می شود شماره 10 محبوب هواداران وطن که در جنگ با رهبر اگر چه گاهی بازنده است اما خوب دریبل می زند، لایی های قشنگی می اندازد و گل هایش هم به یاد ماندنی است. همین شاخ و شانه ها، به همین سادگی دست های الوده خون و جنون او را میرساند به کاپ قهرمانی.

آینده، کودکانمان از این قهرمان ملی خواهند شنید که او بود که درامدهای نفتی را به ریال تبدیل کرد و در نبرد با رهبر که مخالف این کار بود پول ها را میان مردم فقیر ایران پخش کرد و او بود که هر ماه به چند شهر ایران سفر می کرد و وزیرانش را مجبور می کرد که به میان مردم بروند و تا می توانند به امورات خلق رسیدگی کنند و همو بود که با استبداد جنگید و خواست که اوین را بازدید کند و نگذاشتند و خواست که زنان را به ورزشگاه ها بفرستد و نشد و ده ها خاطره نیک دیگر. قصه اکبر شاه محبوب امروز نیز که این روزها همه را نگران کودکان دربندش کرده کمی از قصه مش محمود و میرحسین ندارد.
همین چهار سال پیش ملتِ شاد و پای کوبان خیابان (پیش از انتخابات) به جای انکه شعار آزادی و رهایی از استبداد سر دهند، نخست وزیر امام رئیس جمهور ایران می گفتند. و فردا نیز اگر در خیابان شعار «اکبر رفسنجانی تو رهبر ایرانی» را فریاد بزنند یا برای آزادی کودکان در بند حضرتش به خیابان بریزند و شعار بدهند که زندانی سیاسی را آزاد کنید نباید به شگفتی بیاییم. برای حافظه های تاریخی مان ستم آهی است که کوتاه می نشیند و زود می رود و ناپدید می شود.
راه نجات از این «دربندی»، پشت کردن به آدم ها و پشت سپردن به خردها است. چرا خودمان را (در محترمانه ترین حالت) اسبی فرض می کنیم که افسارش باید حتما در دست یک روح الله، سیدعلی، میرحسین، محمدرضا، رضا، و احیانا زبانم لال علیرضا و ده ها نام دیگر قرار گیرد تا بتازیم و برویم؟ بهتر نیست چهار دست و پا از زمین برداریم و بر روی دو پا بایستیم و به رای خویش و به کام خویش راه برویم؛ کمی از خردهای خفته مان کار بکشیم که دلیل این همه عقب افتادگی و «در زمین ماندگی» چیست. چرا ما اینجاییم و چرا مردمان دیگر در جاهایی بهتر؟ چرا سرنوشت کودکانمان را دست به دست می چرخانیم و هر بار به کسی می دهیم که از کس دیگر بدتر. نمی شود به جای نام ها و شخصیت ها قاعده و قانون بر سرنوشتمان حاکم باشد. نمی شود به جای افسار سپردن به دست بی خردان و هوسرانان دانش و بینش را راهنما کنیم؟ ما انگار تنبلیم. حوصله اندیشیدن نداریم و در پی کسی هستیم که برایمان باندیشد. اگر به یک ایرانی بگویی این یا آن، برایش دشوارتر است تا اینکه بگویی این، و نه آن. اگر به او حق انتخاب بدهی انگار داری کف قابلمه یِ مغزش  را با ناخن می خشی و اگر بگویی فقط یک حق انتخاب داری یا من برایت انتخاب می کنم انگار انگشتانش را از آن قابلمه درآورده ای و بر بستر حریر نشانده ای.
تاوان این «اندیشه سپاری» را هم با خم شدن و سواری دادن می دهیم. هر چند دهه یکبار هم از فرط کمردرد یک انقلاب می کنیم و پس از پیروزی با افتخار خم می شویم و سوارِ دیگری را به پشت می خوانیم؛ غافل از اینکه خرسوار دوم سنگین تر از اولی است و ماییم و کمرهایی که درد می گیرند و انقلاب جدید و خرسوار جدید.


بی خردی وقتی ویژگی اجتماعی و تاریخی ما می شود که بی بهره ماندن از آن ویژگی زندگی فردی و خانوادگی مان نیز باشد. ما در انتخاب همسر و شغل و محیط زندگی و مدرسه و کتاب  و پزشک و رستوران و هزار ضروری دیگر همانقدر نادانانه و پرشتاب پیش می رویم که در گزیدن تصمیم گیر میهن. ما با همان دست هایی که کشک می ساویم پای صندوق می رویم و رای کشکی می اندازیم. ما با همان بی تفاوتی های کوچکمان بی تفاوتی های بزرگ می افرینیم. مردمی که قدم های کوتاهشان را بی اندیشه برمی دارند وقتی عزم گام های بلند می کنند باید از همتشان ترسید و از عاقبت کارشان هراسید.
راه دوری از این «بی اندیشه روی» های فردی و «شخصیت گزینی» های جمعی پناه آوردن به فرهنگ خردورزی است. شاید شاهنامه فردوسی چاره ای باشد بر این بیراهه روی؛ که هر چه نیست گفتگوی شورانگیز بزرگی و خرد است.