چه فراموش می شوی تاریخ!
امان از دست تو!
وای به حال ما!
یادشان رفته بدن هایشان را که خون میریخت
و خدا را سوگند میدادند که زبان نگشایند
خدا خوانان دیروز و
از خدا بیخبران امروز
حکایت مکرر تاریخ
خونیهای اینک خونریز
دیروز زندانی و امروز زندانبان
دیروز میشدند و امروز میکنند
دیروز ظلم برهنه بود و امروز ریش گذاشته است
بیریشه های ریشدار، ریشه از دل خاک میکنند و ساقه در خاک میکنند
مرا اسیر تکرارت نکن تاریخ
تکرارم نکن تاریخ
نمی خواهم اشک و خونی که می ریزم و می خورم، فردا بر گونه و دل دیگری بنشانم
نمی خواهم رنج امروزکشیده¬ام، مشت بی غیرتی شود که بر دهان مخالفان فردایم فرود میآید
می ترسم تاریخ
ازتکرار هرزگیهای مداومت میترسم
ولی مردانگی کن و بنویس
دفترت را باز کن و بنویس
به خطی سرخ و آشفته
پر رنگ تر از تمام خطهای سفید و نورانی
اینجا نه،
از انقلاب هم عقب¬تر
جلوتر از آنکه امامی بیاید یا پیغمبری
پیش از آنکه بهدینرسیدههای از انسانیت بریده عزم حاکمیت زمین کنند
چند خط بالاتر از تمام آرمان گراییهای بشر
پَرَت را به خون ندا بزن و بنویس:
پشت میز یا بالای منبر
داخل قصر یا حسینیه
توی سپاه یزید یا سپاه پاسداران
فرقی نمی¬کند
دستت را که بلند کنی برای صورتهای حقطلب، ظلم کردهای
ظلم ظلم است
آزاده که نباشی، دین آزادت می کند از بند انسانیت



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر