۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

حسین نه، مرا به نامی دیگر بخوانید

من ایرانیم و به فرهنگ ایرانیم افتخار می کنم؛ به نوروز و یلدا و مهرگان و جشن های ایرانیم با ان همه نماد زندگی؛ به ادبیات کهن و سابقه شهرنشینی و کشاورزی و خط و نقاشی و صنعت که اثارش این روزها از دل خاک بیرون می ایند و رازی دیگر از تاریخ و فرهنگ نژاد من را اشکار می کنند.

من ایرانیم با تمام تعلقاتم به افتخارات میهنم. با جغرافیای بی نظیر و آب و هوای چهارفصل و نفت و کویر و گاز و جنگل و کوه های بلند و زمین های پست و بندر و خلیجش. هر نااشنایی را که می بینم، حرف میان من و او می شود حرف میهنم و شگفتی های سرزمین من. اما مرا در اینجا حسین می نامند. حسین کلمه ای عربی، برای فرهنگی عربی، با تاریخچه ای عربی، متعلق به خاک های ناحاصلخیز کویر عربستان.





نام من نام مردان بسیاری بوده از لشکر بسیاری که کشور مرا احاطه کرده بودند. ایران بزرگ را از مغرب و جنوب مردمانی جنگجو، بی اندیشه جان محاصره کرده بودند، که یا بکشند یا کشته شوند، و یا سعادت را فقط در اخرت و یا در دنیا و اخرت ملاقات کنند. و من شک ندارم که صدها حسین در میان آن سپاه بوده است.

در مقابل این لشکر بی شمار، سرزمینی بود بی انتها با ثروتی هنگفت؛ مردمانی داشت که در رفاهی نسبی زندگی می کردند و دغدغه اصلیشان نابرابری و وجود طبقه های اجتماعی بود. بنابراین تاجرهای سخندان قریش که مقابلشان خاکی بی انتها از طلا می دیدند، به سراغ ایه های زیبای مکی کتابشان رفتند و ایرانیان را نوید صلح و برابری دادند. و گفتند مسلمانان از هر نژادی برابرند. گفتند وظیفه شان تبلیغ است و پیروی یا عدم پیروی از دین با شنوندگان، و تضمین دادند که لااکراه فی الدین و نادینان و بادینان در امان خواهند ماند. حتی پافراتر گذاشتند و گفتند هر که به خدای یکتا ایمان داشته باشد، رستگار است؛ حال مسلمان باشد یا نباشد.

اما چون به دروازه های شهرهای ایران رسیدند، ایات عتاب کتاب خدا را پیش کشیدند و زنان را کنیز دیدند و مردان را اسیر. چه بسیار مادران ایرانی که غنیمت جنگی عرب ها شدند و کمرهایشان در بستر هوس بازی بادیه نشینان مسلمان به زور بر زمین خورد.  چه بسیار خواهرهای با بر و روی ایرانی که جواهرات یک شبه حراج بازارهای بغداد شدند، و چه خروارها شرافتی که ننگین شد. چه خون ها که به جرم بی دینی بر زمین ریختند، چه سرها که بر نیزه ها برافراشتند، چه بدن ها که اطراف شهر به صلیب کشیدند، چه کتابخانه ها که سوختند و چه هنرها که نابود کردند.

 درمان درد نابرابری ایرانیان شد سرطان و افتاد به جان و مال و ناموس و شرافتشان. و این سرطان بدخیم بعد از گذشت صدها سال این بدن اش و لاش را نه می کشد و نه رها می کند. ریشه هایش گره کوری بر خردهایمان زده که با هیچ دندان عقلی باز نمی شود. ماییم و حسن و حسین و علی و محمد و احمد و رضا و معصومه و فاطمه و زینب و هزارها نام هایی که در لشکر بزرگ اسلام بودند و  با شمشیرهای خونی و پاهایی الوده به تجاوز جشن فتح الفتوح ایران را برگزار کردند.
و چه زجری است که نام من امروز هنوز حسین است.
نوشته شده توسط حسین رسولی، تورنتو 23 مارس 2003

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر